وبلاگ پاسارگاد.پاســارگاد.pasargad.پاسارگاد75
ميخشو بكوب سر زبون من
15:29     چهارشنبه 29 خرداد 1392

يه روزي يكي پياده از شهر به ده مي رفت
ظهر شدو گرسنه شد و زير درختي نشست و لقمه اي رو كه زنش براي تو راهي براش گزاشته بود رو بيرون اورد تا بخوره

 


يه روزي يكي پياده از شهر به ده مي رفت
ظهر شدو گرسنه شد و زير درختي نشست و لقمه اي رو كه زنش براي تو راهي براش گزاشته بود رو بيرون اورد تا بخوره
هنوز لقمه اولو دهنش نگزاشته بود كه سواري از دور پيدا شد
مرد طبق عادت همه مردم بفرمايي زد و از قضا سوار ايستاد و گفت:رد احسان گناهه
از اسب پياده شد و به اين طرف و اون طرف نگاه كرد و چون جايي رو براي بستن اسبش پيدا نكرد پرسيد
افسار اسبم رو كجا بكوبم
طرفم كه از اون تعارف نا به جا ناراحت شده بود گفت :ميخشو بكوب سر زبون من

 نوشته ای از :  ‌‌‌pasargad75

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران